سکانسی از چشم انداز ونزوئلای آتی
در اینجا می خواهم چشم اندار جمهوری ونزوئلا بولیواری را با دوربین آینده بین م به تصویر کشم.
خب هنوز هم نیکلاس مادورو از کشورش بهشتی ترسیم می کند که مردم با عشق پشتیبان حکومتش بوده و در کمال خشنودی از آن دفاع می کنند. مخالفین مشتی فریب خورده و جاسوس امپریالیسم معرفی می شوند که در اقلیت محض قرار داشته و از سوی لشگر توده ها و ارتش خلقی به گوشه رانده شده اند و قس علیهذا.
با وجود این ادعا، دوربین آینده بین من، چند دقیقه از زندگی در کاراکاس را درست در ساعت فروپاشی حکومت خلقی نیکلاس چنین نشان می دهد:
۱- مردم کاراکاس همانند بقیه شهرها و روستاهای ونزوئلا به خیابان ها ریخته و با شور وشعف، آواز خوانان و دست در دست هم در حال پایکوبی هستند. جشن بزرگ‌و سراسری بی انقطاع در سراسر شب ادامه دارد.
…اما دوربین من، درست در لحظه‌ای که مادورو و گارد کوچکش از صحنه کنار رفته‌اند، چند دقیقه دیگر از زندگی کاراکاس را چنین ثبت می‌کند:
۲- تپه‌های اطراف شهر(باریوهای خاکستری و فرسوده)برای نخستین‌بار پس از سال‌ها نورانی شده‌اند. برق پایدار نیست، ولی همان چند چراغی که روشن شده‌اند با فریادها و بوق‌ها و آوازهای مردم درهم می‌آمیزد. حسِ «بازپس‌گیری شهر» موج می‌زند؛ همان حسی که در لحظات نادرِ فروپاشی یک نظم پوسیده نمایان می‌شود.
۳- سربازان جوانِ پادگان “فورت تیونا” سردرگم‌اند. نه فرمان حمله می‌رسد، نه فرمان دفاع. اغلب آن‌ها موبایل به دست، تصاویر شادی مردم را بالا پایین می‌کنند. فرماندهان می‌دانند که «جنگ شهری» هرگز قرار نبود شروع شود؛ آنها، برخلاف تهدیدهای ماه‌های آخر، انگیزه‌ای برای کشتن هم‌وطنان ندارند.
۴- در کاخ میرعفیلورس، سکوت سنگینی موج می‌زند. چند مشاور باقی‌مانده، شتاب‌زده اسناد را جمع می‌کنند، ولی اصلاً معلوم نیست برای چه. همه آگاه‌اند که بازی اصلی جای دیگری تعیین شده: در واشنگتن و پکن، نه در اتاق‌های تاریک کاخ.
۵- در صف‌های طولانی بنزین، برای نخستین‌بار کسی فریاد نمی‌زند. مردم می‌دانند که هنوز هیچ چیز درست نشده، اما «ترس بزرگ» فرو ریخته؛ همان ترسِ بیهوده‌ای که دو دهه تمام میان دولت و جامعه فاصله انداخته بود. حالا همه درباره «روز بعد» حرف می‌زنند: درباره دولت موقت، انتخابات، دسترسی به دارو، بازگشت مهاجران، و مهم‌تر از همه: پایان سال‌ها عزتِ دروغین و فقرِ واقعی.
۶- اقتصاد هنوز نفس نمی‌کشد، ولی هوا عوض شده است. بازار سیاه دلار بی‌ثبات است، اما فروشنده‌ها دیگر پچ‌پچ نمی‌کنند؛ با صدای بلند معامله می‌کنند، انگار که قرارداد نانوشته «امروز همه آزادند» را امضا کرده باشند.
۷- در فرودگاه سیمون بولیوار، نخستین پرواز حامل تبعیدی‌ها فرود می‌آید. نه سیاستمداران، بلکه پزشکان، مهندسان، معلمان؛ همان‌هایی که طی سال‌ها گریخته بودند. اشک، خستگی و حیرت در چهره‌شان موج می‌زند: «واقعاً برگشته‌ایم؟»
۸- و بالاخره، در میان این هیاهو، دوربین لحظه‌ای روی یکی از پوسترهای پاره‌شده مادورو مکث می‌کند. بر پیشانی‌اش خطی افتاده؛ انگار تاریخ دست برده و او را از «پدر انقلاب» به «آخرین نماد یک رؤیای ناموفق» تبدیل کرده است. پوستر زیر پاها له می‌شود، اما هیچ‌کس با نفرت لگد نمی‌زند؛ مردم کاراکاس از خشونت خسته‌اند. آنها فقط می‌خواهند «دوره‌ای تمام شود».
این چشم‌انداز، نه وعده بهشت است و نه نسخه‌برداری از انقلاب‌های گذشته؛ تنها تصویری است از لحظه‌ای که یک ساختار فرسوده فرو می‌ریزد و جامعه، پیش از آن‌که دولت جدیدی بنا شود، برای دقایقی کوتاه فضای خالی قدرت را تنفس می‌کند
دمی شبیه آزادی.
#یدالله_کریمی_پور
@karimipour_k

جغرافیدانان ایران Iranian Geographers

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پیمایش به بالا