📻 قصهی شهر: «دندان پوسیدهی شهر»
🎙به قلم و روایت: ساناز اسدی
.
✍🏼 «ما صاحب یکی از قدیمیترین عمارتهای شهر بودیم. هر سال که مذاکرههای پشت درهای بسته به توافق نزدیک میشد، هربار که خالهها از دادگاه برمیگشتند، هروقت که یک تکه ورقپارهی بیمهر و امضای ته صندوق عموبزرگها تبدیل به سند منگولهدار میشد، ما یک آجر به ساختمان رؤیاییمان اضافه میکردیم. حسابوکتاب میکردیم که سهم هر خواهر چقدر میشود. بعد سهم را بین بچهها تقسیم میکردیم. بعد با پولی که از «خونهی مادر جون» به هرکداممان میرسید، نفری یک خانهی نو میخریدیم، ماشین میخریدیم، بزرگترها زن میگرفتند، زرنگترها میرفتند خارج و تنبلها هم تا آخر عمر پول را میخواباندند توی بانک و سودش را میخوردند.»
.
📖 نسخهی نوشتاری این قصه را میتوانید در مجله «حوالی – متروکه» بخوانید.
.
▪️#قصه_شهر (۲۰)
.
💡@we_are_citychangers
.
🎙به قلم و روایت: ساناز اسدی
.
✍🏼 «ما صاحب یکی از قدیمیترین عمارتهای شهر بودیم. هر سال که مذاکرههای پشت درهای بسته به توافق نزدیک میشد، هربار که خالهها از دادگاه برمیگشتند، هروقت که یک تکه ورقپارهی بیمهر و امضای ته صندوق عموبزرگها تبدیل به سند منگولهدار میشد، ما یک آجر به ساختمان رؤیاییمان اضافه میکردیم. حسابوکتاب میکردیم که سهم هر خواهر چقدر میشود. بعد سهم را بین بچهها تقسیم میکردیم. بعد با پولی که از «خونهی مادر جون» به هرکداممان میرسید، نفری یک خانهی نو میخریدیم، ماشین میخریدیم، بزرگترها زن میگرفتند، زرنگترها میرفتند خارج و تنبلها هم تا آخر عمر پول را میخواباندند توی بانک و سودش را میخوردند.»
.
📖 نسخهی نوشتاری این قصه را میتوانید در مجله «حوالی – متروکه» بخوانید.
.
▪️#قصه_شهر (۲۰)
.
💡@we_are_citychangers
.